|
قدماي آخرو آهسته تر بردار واسه من كابوسه فكر آخرين ديدار
اديبانه نمي نويسم. پس لطفا اشكال ادبي نگيريد...! امروز با اشكم افطار كردم. ديگه نه سر دوراهيم نه منتظر؛ قرار بود من جواب بدم اما اينقدر اين دست و اون دست كردم كه جواب گرفتم!!! دنياي عجيبيه، خيلي عجيب! من كه يه روز با همه ي بي تجربگي نصيحتگر بقيه بودم حالا هيچ دليل و منطقي سرم نميشه، شايد بهتره بگم سر دلم نميشه! اي كاش تو راهي كه با احساسات شروع مي شد ديگه هيچوقت، هيچوقتِ هيچوقت عقل پا در ميوني نمي كرد. اينقدر اي كاش تو سرم مي چرخه كه سرم داره گيج مي ره. دلم مي خواد يك همدرد داشته باشم، همه فقط منو مي فهمن اما همدردي ندارم. دلم به اندازه ي تمام زندگيم گرفته! اي خوشي ها و روياهاي شيرين كجايين؟! اي آرزوهاي زيبا كجا پركشيدين؟! وفاداري و همراهيتون همينقدر بود؟ خيلي بي انصافين! تا حرف عملي شدنتون وسط اومد، عقب كشيدين و تنهام گذاشتين! نمي دونم از كي يا از چي گلايه كنم! كاش هنوز هم راهي وجود داشت، حتي اگه اون راه خاكي و پر از ناهمواري و پيچ و خم بود! اما... افسوس...
باید بذارم و برم، با همه ی دلبستگی و وابستگی! همین چند وقت پیش بود با خودم گفتم انگار دارم خواب می بینم،یک خواب شیرین اما حالا... از این خواب پریدم!!! به جرأت مي تونم بگم توي اين سه ماه و بيست و هشت روز، ديشب سخت ترين شبي بود كه گذشت! چرا قصه تا اينجا كشيده شد؟! اصلا از كجا شروع شد؟ چرا تا به اينجا اينقدر سريع پيش رفت و الان سر جاش ميخكوب شده؟ چرا نبايد قبلا اين چيزا ديده مي شد؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ دوست ندارم به هيچ چيزي فكر كنم، نه به گذشته ي كوتاهي كه گذشت و نه به آينده ي نامعلومي كه در پيشه! انتظار سخته، اون هم چنين انتظاري!!! منتظررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم
زندگی پر از سؤاله، می دونم رسیدن به تو محاله ، می دونم تو می گی یه روزی مال من می شی اما موندنت محاله ، می دونم تو می گی شبا دعامون می کنی چشمه ی چشات زلاله ، می دونم توی آسمون سرنوشتِ ما ماهِ کاملم هلاله ، می دونم تو می گی پرنده شیم بریم هوا غصه ی ما دوتا باله ، می دونم چشم من پُر از غم نبودنت دل تو پُر از ملاله، می دونم طاقتم دیگه داره تموم می شه صبر تو رو به زواله، می دونم اون درخت سیب آرزوهامون پُره میوه های کاله ، می دونم آره می ری و نمی پرسی که این دلِ عاشق در چه حاله، می دونم...
دوستی نیز گلی ست مثل نیلوفر و ناز ساقه ترد ظزیفی دارد . بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد جان این ساقه نازک را دانشته بیازارد ! *** در زمینی که ضمیر من وتوست از نخستین دیدار هر سخن ، هر رفتار دانه هایی ست که می افشانیم برگ وباری ست که می رویانیم آب و خورشید ونسیمش ((مهر )) است *** گر بدان گونه که بایست به بار آید زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید . آنچانان با تو در میآمیزد این روح لطیف ، که تمنای وجودت همه او باشد وبس . بی نیازت سازد ، از همه چیزو همه کس *** زندگی گرمی دل های به هم پیوسته ست تا در آن دوست نباد همه در ها بسته ست در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز ، عطر جان پرور عشق گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز دانه ها را باید از نو کاشت. *** آب وخورشید ونسیمش را از مایه جان خرج می باید کرد . رنج باید برد ، دوست می باید داشت ! *** با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد با سلامی که در آن نور ببارد لبخند دست یکدیگر را بفشاریم به مهر جان دل هامان را مالامال از یاری ، غمخواری بسپاریم به هم بسراییم به آواز بلند : شادی روی تو ! ای دیده به دیدار تو شاد باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست تازه عطر افشان گلباران باد الهی، به حرمت آن نام که تو خوانی و به حرمت آن صفت که تو چنانی، دریاب مرا که می توانی. الهی، عمر خود به باد کردم و بر تن خود بیداد کردم ؛ گفتی و فرمان نکردم، درماندم و درمان نکردم. الهی، عاجز و سرگردانم ؛ نه آن چه دارم دانم و نه آن چه دانم دارم. الهی، اگر تو مرا خواستی، من آن خواستم که تو خواستی. الهی، به بهشت و حور چه نازم ؛ مرا دیده ای ده که از هر نظر بهشتی سازم. الهی، در دل های ما جز تخم محبت خود مکار و بر جان های ما جز الطاف و مرحمت خود منگار و بر کِشت های ما جز باران رحمت خود مبار. به لطف، مارا دست گیر و به کرَم، پای دار. الهی، حجاب ها را از راه بردار و ما به ما مگذار. قاصدک! هان چه خبرآوردی؟ از کجا، وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی، اما، اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی. انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری - باری،برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس، برو آنجا که تو را منتظرند.
قاصدک! در دل من همه کورند و کرند. دست بردار از این در وطن خویش غریب. قاصدک، تجربه های همه تلخ، با دلم می گوید: که دروغی تو، دروغ ؛ که فریبی تو، فریب.
قاصدک! هان، ولی...آخر...ای وای! راستی آیا رفتی با باد؟ با توام، آی! کجا رفتی؟ آی...! راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی، جایی؟ در اجاقی - طمع شعله نمی بندم - خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند.
ماه من غصه نخور زندگی جذر و مد داره دنیامون یه عالمه ، آدم خوب و بد داره ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن همه که پُرِ ترک مثل تو و من نمی شن ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه خیلی کم پیدا می شه کسی رو حرفش بمونه ماه من غصه نخور ، گریه پناه آدماست تر و تازه موندن گل، مال اشک شبنماست ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت ماه من غصه نخور پنجره مون بازه هنوز باغچه مون غرق گلای عاشق نازه هنوز ماه من غصه نخور باز داره فصل سیب می شه می دونم گاهی آدم تو وطنش غریب می شه ماه من غصه نخور ماها که تب نمی کنن ماها که از آدما کمک طلب نمی کنن ماه من غصه نخور شمعدونیا صورتی اَن دلایی که بشکنن چون عاشقن قیمتی اَن ماه من غصه نخور سبک می شی بارون بیاد توی عاشقی باید ترسید از کم و زیاد ماه من غصه نخور خاطره هامون کودکن توی این قصه دلا یه وقتایی عروسکن ماه من غصه نخور بازی زمین خوردن داره کار دنیا همینه تولد و مردن داره ماه من غصه نخور تاب بازی افتادن داره زندگی شکستن و دوباره دل دادن داره ماه من غصه نخور گلا میان عیادتت به نتیجه می رسه آخر یه روز عبادتت ماه من غصه نخور خیلیا تنهان مثِ تو خیلیا با زخمای عاشقی آشنان مثِ تو ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمی شه اونی که غصه نداشته باشه آدم نمی شه ماه من غصه نخور حافظ واست وا می کنم شعراشو می خونم و تو رو مداوا می کنم ماه من غصه نخور دنیا رو بسپار به خدا هردومون دعا کنیم، تو هم جدا، منم جدا خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد نخواست او به من خسته بی گمان برسد شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟ چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد،... رها کنی برود از دلت جدا باشد به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد رها کنی بروند و دوتا پرنده شوند خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد گلایه ای نکنی، بغض خویش بخوری که هق هق ... تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که...نه! نفرین نمی کنم...نکند به او- عاشقش بوده ام- زیان برسد خدا کند فقط این عشق از سرم برود خداکند فقط زود آن زمان برسد
دل گمراه من چه خواهد کرد با بهاری که می رسد از راه؟ با نیازی که رنگ می گیرد در تن شاخه های خشک و سیاه ای بهار، ای بهار افسونگر! من سراپا خیال او شده ام در جنون تو رفته ام ا زخویش شعر و فریاد و آرزو شده ام...
و کسی گفت بهار است
و من با شبنم، روی یک برگ گل یاس نوشتم: ای کاش این بهاری که می گویند بی خبر می آمد شاید آنوقت ز شوقش همه گل می دادیم. دیدی آخرش منو گذاشت و رفت از زمین قلبمو برنداشت و رفت دیدی آخرش منو دیوونه کرد واسه رفتن همینو بهونه کرد دیدی اون وعده هایی که رنگی بود تمومش فقط واسه قشنگی بود دیدی اونکه دلمو بهش دادم رفت و از چشمای نازش افتادم دیدی اونی که می گفت مال منه دم آخر نیومد سر بزنه دیدی مهربونیا رو زد کنار رفت و چشمامو گذاشت تو انتظار دیدی رفت گذاشت به پای سرنوشت گفت شاید ببینمت توی بهشت دیدی که دعاها مستجاب نشد آخرم دلش واسم کباب نشد دیدی قولاش و گذاشت تو چمدون که دیگه نمونه از اونا نشون دیدی آخرش منو نظر زدن تو سر این دل در به در زدن دیدی آخرش منو تنها گذاشت تشنه رو تو حسرت دریا گذاشت دیدی خواستمش ولی منو نخواست اینم از بازیای دنیای ماست حالا چند روزیه که بدون اونچشم من خیره شده به آسمون امون از عاشقیای چند روزه که فقط یکی تو شعرش می سوزه چه کنم؟ خدا پشیمونش کنه یا که مثل من پریشونش کنه رفت و دیگه نمی یاد سراغ ما بهتره بسپرمش دست خدا بذار یواش شروع کنم، سلام گلم، همنفسم آرزوهام راضی شدن دیگه بهت نمی رسم گفتم چیا گفتی بهم، گفتی که آینده داری دنیا همش عاشقی نیست، گریه داری، خنده داری گفتم که گفتی من باشم به لحظه هات نمی رسی به قول دل شاید دلت گرو باشه پیش کسی خلاصه گفتم که چشات قصد رسیدن نداره رویاها کاله و دستات خیال چیدن نداره گفتم که گفتی زندگیت غصه داره سفر داره هم واسه من هم واسه تو با هم بودن خطر داره گفتم فقط می خوای واست یه حس محترم باشم عاشقیمو قایم کنم تو طالع تو کم باشم گفتم که گفتی ما دو تا به درد هم نمی خوریم ولی یه جا مثل همیم، هر دو مون از قصه پُریم گفتم تو گفتی می تونیم یادی کنیم از همدیگه اما کسی به اون یکی لیلی و مجنون نمیگه گفتم تو گفتی سهممون از زندگی جدا جداس حرف تو رو چشم منه، اما اینام دست خداس هرچی که تو گفته بودی گفتم به دل بی کم و بیش حال خودم؟ نه راه پس مونده برام نه راه پیش دلم که حرفاتو شنید اول که باورش نشد ولی نه بهتره بگم نفهمیدش، سرش نشد یه جوری مات و غمزده فقط به دورا خیره شد رنگ از رخش نه نپرید، شکست و مُرد و تیره شد بلور رویاهام ولی چکید مث ِخواب تگرگ آرزوهام از هم پاشید، رسید ته کوچه ی مرگ راستش ازم چیزی نموند بجز همین جسم ظریف خوب می دونی چی می کشه غریب تو خونه ی حریف نگی چرا نوشته هام لطیف و عاشقونه نیست رویا و آرزوم که هیچ حتی دل دیوونه نیست حرفاتو گفتم به خودت ببینی راستی تو زدی اصلاً توی ذات تو هست، یه همچی چیزی بلدی؟ اگر تو بیداری بودی بشین می یادش خبرم اگر که گفتی ننویس من می خوام از خواب بپرم دوسِت دارم چه توی خواب چه توی مرگ و بیداری فدای یک تار موهات که تو منو دوس نداری یه جمعه ی پر از غم تو ظهر سرد آذری با اون چشای روشنت چه کاری دست من دادی حق داری که دعوتم را بعد عمری نپذیری فال حافظم گرفتم دیدم از عاشقی سیری تقصیر منه که گفتم تو بخوای واست می میرم تو که نوبتت شد اما گفتی بایدم بمیری جای چشمات خالی دیشب چه خواب قشنگی دیدم خواب دیدم واسه همیشه منو بردی به اسیری یادمه روزای اول اشکاتو که پاک می کردم گفتی این یادت بمونه تو، تو دنیا بی نظیری دوس دارم صداقت تو مثل حرف اون روزات بود منو می بردی تو ساحل توی کلبه ی حصیری حالا اما توی راهت اگه یک رودخونه باشه واسه رد شدن نمی خوای دستای منو بگیری یادمه که بی اجازه اومدم تورو ببینم زیر دونه های برف و بلورای مهِ شیری نگرانم شدی اونروز گفتی تا هوا درست شه تو پیش خودم می مونی، فعلاً هم خونه نمی ری یادمه هوا که خوب شد تاخونه فقط دوئیدم توی دفترم نوشتم دوئیدم توچه مسیری دیگه اونروزا گذشتن، مثِ عمرا برنگشتن توی دفترم نوشتم رسیدم به چه کویری آخرش دیشب که خواستم خونه تون بیام و گفتی مشغلت خیلی زیاده، این روزا بدجوری گیری هرچی عاشق تو باشم، صبرم اندازه ای داره نمی دونی واسه دیدن، واسه من همیشه دیری تا نگم خوبی تو انگار شعر من تموم نمیشه برو تو قصر شکستم، تا ابد خودت امیری!!
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
آره بازم منم همون دیوونه ی همیشگی اصلاً چرا من پرسیدم چه می کنی با سرنوشت؟ اصلاًچی شد که دست تو جواب نامه مو نوشت؟ بگو چرا تو اولش گفتی سلام رنگین کمون میون راه اما شدی با دل من نامهربون؟ چادرشب لطیفتو از روت شبا پس نزنی این حرفا که به من زدی دیگه به هیچکس نزنی گفتی چرا نامه ی من دست تموم عاشقاس اونکه میگفت عاشقتره جواب بده حالا کجاس؟ گفته بودی درد کشیدن که کار هر روزت بوده حرفای خوب چرا عزیزم مال دیروزت بوده؟ گفتی دلت که می گیره می ری کنار آسمون ایندفه رفتی خوب ببین گمشده باز ستاره مون گفتی نمی تونی منو دست خدامون بسپاری راس بگو تعارف نداریم، هنوز یه کم دوسم داری؟؟؟ گفتی که واژه ها چقد پیش نگاه تو کمَن حرفای تو یه مدته عجیب و سرد و مبهمن نامه ی اول تورو گذاشتمش تو قاب خیس اگه هنوز همونجوری واسم یه چیزی بنویس شمعدونیمون اما هنوز همونقَدَر دلواپسه چه جور بگم می ترسه که به آرزوهاش نرسه من به اینا کار ندارم تو میدونی با شمعدونی من از تو چیزی نمی خوام جز همونا که میدونی گفته بودیم که ناممون شاید بشه صد تا کتاب بهتره اینجور نامه ها همیشه باشه بی جواب فکر نکنی معنی حرفام مال نا سپاسیه ممنون جوابمو دادی، این مال بی حواسیه باز مث ِنامه اولی می سپرمت دست خدا نامه ت ولی سربوده از تموم حرف و نامه ها سعی کن جواب نامه ی هیچکسی رو دیگه نگی منم می رم سراغ اون دیوونه ی همیشگی دوسِت دارم ، از من نرنج، حرف منو به دل نگیر ببخش که واسه ی جواب یکی دو ماهی شده دیر برعکس نامه اولی روزای اول بهار هرجایی از حال خودت شیدا رو بی خبر نذار
بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو می شنوی هنوز هوامو داری و هنوز صدامو می شنوی بذار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم اگه تمومه قصه مون هنوز ترانه سازتم بذار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی روزا به فکر دیدنم شبا پر از خواب منی دوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی بذار خیال کنم بذار، اگرچه بی خیالمی بعد از مدتها دوباره سلااااااااااااااااااااااام: این شعر رو قبلاْ هم آپ کرده بودم اما اینبار هم گذاشتمش. اونم فقط واسه تو...! خیلی وقته که واسم نامه ندادی نه نگاهی، نه پیامی و نه یادی خیلی وقته که واسم غزل نگفتی واسه مشکلام یه راه حل نگفتی خیلی وقته گِله و فاصله هامون خیلی سر رفته مثِ حوصله هامون خیلی وقته دیگه چشمک ستاره شبا دوریمو به یادت نمی یاره خیلی وقته که نکردی هیچ سوالی که ببینی دل من پُره یا خالی؟! خیلی وقته که ازت خبر ندارم خیلی وقته رو دلت اثر ندارم خیلی وقته پیش چشم تو بدَم من ببینم، مگه بهت حرفی زدم من؟ خیلی وقته نه پیامی، نه تماسی شدی عاشق و مجازه بی حواسی واست دیشب فال مولانا گرفتم می دونم نمی گیرن، اما گرفتم در اومد قصه ی نی، درد جدایی منو کاش ببخشی اما...بی وفایی! خیلی وقته بارون اینجاها شدیده بی وفا نشو آخه از تو بعیده!! خیلی وقته اینجا قحطی نسیمه اما طوفان دلم مثل قدیمه خیلی وقته اسممو صدا نکردی آخر نامه واسم دعا نکردی خیلی وقته...........!! چشم من گم شد و تو پنجره ها نیومدی گفته بودم واسه خاطرِ خدا نیومدی
یکی گفت شبای مهتاب بشینم دعا کنم بالا رفت دستای من واسه دعا نیومدی
دلِ من اسیر چشمای تو شد، حتی واسه این که این دیوونه رو کنی رها، نیومدی
واسه تو نوشته بودم که دلم دیوونته تو گذاشتی به حساب یه خطا نیومدی
یکی گفت اول راه سخت مجنونی هنوز سرگذاشتم به دل بیابونا نیومدی
یکی گفت برو واسه کبوترادونه بریز دلمو ریختم واسه کبوترا نیومدی
سبزی زندگیمو بستم به غوغای ضریح امانت دادم اونو دست رضا نیومدی
نذرمو نوشتمش رو گُلا تا یادم نره نذرا رو یکی یکی کردم ادا نیومدی
گفته بودم یه کسی بیاد بگه آخرشه لااقل بیا برای یه نگاه نیومدی
گفته بودن بیا از عشق تو دیوونه شده لااقل برای خاطر شفا نیومدی
آشِنا ترین غریبه ای تو قصه های من منو کُشتی تو غریب آشنا نیومدی
دیدمت رد می شدی از کوچه های خاطره التماست کردم و گفتم بیا، نیومدی
چه بیای و چه نیای، منم دیگه دارم می رم تأخیراتو می ذارم پای وفا نیومدی ... کسی که دست خودش نیست اما اگر نخواهد هم همیشه به تو فکر می کند - شیدا
لالالالا نخواب سودی نداره همون بهتر که بشماری ستاره همون بهتر که چشمات وا بمونه که ماه غصه ش نشه تنها بیداره لالالالا نخواب بازم سفر رفت نمی دونم به کارون یا خزر رفت فقط دردم اینه مثل همیشه بدون اطلاع و بی خبر رفت لالالالا نخواب میدون جنگه دست هرکی می بینی یه تفنگه یه عمره دور چشماش گشتم اما نفهمیدم که اون چشما چه رنگه لالالالا نخواب زندونه دنیا سر ناسازگاری داره با ما بشین بازم دعا کن واسه اونکه مارو اینجا گذاشت تنهای تنها لالالالا نخواب اون راه دوره خدا می دونه كه حالش چه جوره توی خلوت می گم اینجا کسی نسیت خداییش که دلم خیلی صبوره لالالالا نخواب تیره س چراغم مثه آتش فشان می مونه داغم به جون گلدونا کم غصه ای نیست هزار شب شد نیومد باز سراغم لالالالا نخواب خواب که دوا نیست دلِ دیوونه داشتن که خطا نیست می گن دست از سرش بردار، نمی شه آخه عاشق شدن که دست ما نیست لالالالا نخواب تلخه جدایی کمر خم می شه زیر بی وفایی تو بیدار باش همه تو خواب نازن برای کی بخونم پس لالایی لالالالا نخواب تنهایی زرده اگه طولانی شه مثل یه درده اگه چشم انتظار باشی که هیچی دروغ می گی به دل که برمی گرده لالالالا نخواب دنیا خسیسه واسه کم آدمی خوب می نویسه یکی لبهاش تو خوابم غرق خنده س یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه لالالالا نخواب عاشق یه سیبه همیشه سرخو تبدار و غریبه تا اون بالاس رسیده س اما تنهاس پایینم که بیفته بی نصیبه لالالالا نخواب اینجا سیاهی پره اما تو تنگ غصه ماهی اونی که ماها رو بیدار نگه داشت الهی خواب باشه حالا الهی لالالالا نخواب تا اون بخوابه بشین اینقد تا که خورشید بتابه زمونی که یقین کردم بیدار شد بخواب با یاد عکسی که تو قابه لالالالا بخواب بیداره حالا دیگه باید بخوابی پس حالا لا بخواب دیگه تو می تونی بخوابی ببین خورشید اومد بالای بالا لالالالا اینم بود سرنوشتم این از امروزم و این از گذشتم نمی خوابم تا تو برگردی یک روز منم خوابو واسه اونروز گذاشتم وقتی ذهن انسان مثل زلزله نگاری خطاناپذیر کوچکترین نامردمی ها را ثبت می کند، وقتی تمام رنج های دیروز به تقویم امروز انسان سنجاق می شود، وقتی قطرات ریز و تند مصائب نمی گذارد مناظر آنسوی پنجره ی فردا دیده شود، موافقت با روزگار- که سر ناسازگاری دارد- بهترین راه سرکوب آن است. ************************************ فرصت خوبیه شب، که بشینیم دعا کنیم نیا زا و نذرای نداده رو ادا کنیم هرچی کردیم و نکردیم بنویسیمش یه جا سه چهار روز دیگه، یه بار بهش نگا کنیم دلامون بدجور اسیر عصر آهنی شدن واسه زخم این غریبی طلب شفا کنیم آخه کی فکرشو می کرد مایی که باهم بودیم تو روزای بی کسی دست همو رها کنیم غصه های خیلیا سرمی کشه به آسمون دو سه تا درد و که شاید بتونیم دوا کنیم ما از اون دو بیت سعدی که بلد بودیم یه عمر چی می دونیم به جز اینکه کمی ادعا کنیم مهربونی همیشه نمی مونه، امانته نکنه تو حفظ این امانتا خطا کنیم چی بودیم و چی کردیم و فردا چه باید بکنیم فکری ام برای جبران گذشته ها کنیم بدی ها رو بسپاریم دست فراموشی و بعد مثِ یه قاضی خوب، خوبیا رو جدا کنیم بذاریم همه شبا خواب شقایق ببینن همه ی این کارا رو باید من و شما کنیم دنیامون میشه بهشت و ما همه فرشته ایم اگه به تمام این قافیه ها ، وفا کنیم سلام با همه قهر: نه علامتی، نه اشاره ای، نه تک زنگی، حتی محض خوش کردن این دل بیچاره چیزی! گرچه پریشانی فکرم مدتها پیش به من آموخت که دل برای بردن است و دلی که نبَرَندَش حتماً جنسش خوب نیست. چون اینجا دیگر ربطی به قیمت ندارد. تا زه یک جوری عین دل شکسته، دل برده هم قیمتش بیشتر است. یعنی اولش نه بعد که می برندش روی قیمتش می آید. درست برعکس هرچیز دیگر که اگر از محل فروش خارجش کنی و روی پله مغازه منصرف شوی از قیمتش کم می کنند و مبلغ را می پردازند. نگاه کن، جای نامه ی عاشقانه برایت جدول اقتصادی نوشتم سریع، عین تو که به راحتی رد شدن نسیم از روی یک گل آفتابگردان زرد از من گذشتی بدون آنکه« بگذر زمن» خوانده باشم... چاره ای ندارم! بهار زمستان را، تقویم سال کهنه را، اردیبهشت فروردین را و شاکی قاتل عزیزترین کسش را بخشید اما تو هنوز مرا نبخشیده ای. کسی را که وجودش را به تو بخشیده بود، نمی شود خرده گرفت. اما چه کنم دلم تنگ تر از شکاف سوزن است برای دیدنت، شنیدنت، و حتی فریادت، چه برسد به بخششت. خودت بعدِ این همه دیوانگی ام می دانی چه بلایی سرم می آید و حتماً لذت می بری از شکنجه ی کسی که به جرم دیوانگی تقاص جنونش را به بدترین وجه ممکن پس می دهد و آن چیزی نیست جز بی تو بودن... زندگیم!، خیال می کنی مرگ فقط این است که جسمی با چشم های بسته و قلب خاموش را توی یک جعبه چوبی و شیشه ای تا زیر زمین بدرقه کنند و بعد اشک و خاک رویش بریزند تا آرام بگیرد و خودشان هم تا چند روز سیاه بپوشند و اشک بنوشند و دسته گلی با روبان مشکی پرپر کنند و نام آن جسم را فریاد بزنند و فریادشان عین انعکاس صدا در کوه شود و بعد چشم باز کنند و ببینند یکسال از کوچ آن جسم گذشته است و باید بروند و وانمود کنند هنوز غمگینند اما با خودشان به این نتیجه ی تلخ برسند که یاد او را همراه با جسمش زیر یک عالم خاک سرد پنهان کرده اند؟! نه بهترینم! مرگ یعنی بدانی کسی برایت می میرد ویا لااقل به عشق تو نفس می کشد و بعد زندگی را هم دوست ندارد چه رسد بی تو زندگی کردن را و بعد آن را هم از او بگیری به جرم جنونش یا اشتباهش یا اصلاً تقصیرش. در خلاءِ نبودنت حبسش کنی تا به مرگ تدریجی برود و بمیرد نه مرگ طبیعی جسم. مرگ یعنی اینکه بدانی کسی بی تو، بی ستاره ات، هفت آسمانش شب است، خورشید نمی شناسد، روز ندارد، لحظه نمی فهمد، ساعتش روی آخرین لمس حضور تو مانده است و تقویمش هنوز تحویل را نچشیده است و بدانی و بگذاری به همان حال بماند تا بمیرد، اصلاً ته دل مثل حریرت هم تکان نخورد . تو می دانی که من چه می کشم. چیزی فراتر از درد، بالاتر از زجر، سنگین تر از سوار شدن اورستی بر شانه ای، می دانی و می خواهی همین گونه باشد. و این خواستن تو تنها نفسی است که می گذارد بنویسم و برایت تصویر کنم. اینجا خبری نیست. وقتی از تو خبری نمی رسد قاصدکها همه در برف زمستان سال مانده اند، درست عین تقویم سیاه من! به خدا تمام شدم تمامش کن. عکسهایت هم تمام پر از لکه های گریه است .عکست با من همدردی می کند با چهره ام، درست عین قاب عکس بیهوده زنده ام. چهره ام پر از چین های تنهائیست و من عجیب می ترسم از اینکه کسی را که فراموشش نکرده ام فراموشم کرده باشد. به عاشقی بین ما، به اسمت و قسم نخوردن جانت،به تقدست، به عدد یک، به ماه تیر قسم، پَر نه ولی پرپر می زنم تا بخششت، بازگشتت، دوباره دیدنت، تا پایان این دوری. آه می کشم، آنقدر آه تا همان کسی که تورا در اولین روز ماهت به من داد دوباره تو را به من بازگرداند. کسی که هنوز تاریخ تقویمش سال گذشته است، چون تو تحویلش نگرفته ای، سالش هم تحویل نشده است - شیدا دلم لحظه ای با دلت روبروست بگو عاشقی تا سلامت کنم تمام دلم را به نامت کنم تا چشم برهم می زنی سالی گذشت و ما یک سال بزرگتر و یا بهتر است بگویم پیرتر شدیم. اما چه باک که لطف حضرت حق بی کران است و باران رحمت بی حسابش بی امان. حال که فراش باد صبا فرش زمردین گسترده و ابر بهاری شکوفه بر سر شاخ درختان نهاده است، باید دل به دریا زد و در میان گل و صحرا، بهار را به همه ی وجود احساس کرد و تحفه ای برای دوستان که تبسم است و عشق. یکی از دوستان بطریق انبساط گفت: در این بوستان که بودی ما را چه تحفه آوردی؟ گفت بخاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را. چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت. بهار ، جوانی طبیعت و روزگار ماست. هنگام مستی و شوریدگی، محبت و عشق باید که غنیمت شمرد این لحظات ناب و عاشقانه را و با دوست سپری کرد این ایام فرخنده و خجسته را. در کنار جویباری از عشق که از دل کوهساران محبت و مروت گذر کرده و در زیر سایه درختانی از جنس دلدادگی و شوریدگی دمی بیاساییم و در هوای عاشقی نفسی تازه کینم. بهار خاطره زمستان و تابستان و پاییز است. دست به کاری زنیم که مرور خاطراتش ما را عاشق تر کند و یاد خدا را در ما زنده تر. تا کی غم آن خورم که دارم یا نه وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه؟ پر کن قدح باده که معلومم نیست کاین دم که فرو برم، برآرم یا نه؟
بهارتان، سراسر جان و نوروزتان جمله، فرخنده شد بهار و دل من اسیر شهر طوفانی انتظار است حرف قلب من این بوده وهست، آنزمان که بیایی بهاراست قوی دل لحظه ها را شمرده تا تو از شهر غربت بیایی نبض آلاله ها را گرفتم تا که شاید بدانم کجایی شهرلب، باغ دل، مرز احساس، حسرت لحظه ای با تو بودن با نگاهت سخن گفتن و بعد شعری از جنس دریا سرودن عکس رؤیاییت را نهادم توی یک قاب عکس طلایی با کمی لاله رویش نوشتم لعنتِ عشق برتو جدایی می تپد قلب در شهر غوغا باز در آروزی رسیدن باز هم حسرت روی یک شمع، حسرت دسته ای پونه چیدن حسرت سرخ فردای غربت، بی امان حظه ها را شمردن آرزو کردنی بی سرانجام، دل به امواج عشقی سپردن سال رفت و من و پونه و تو، حبس در بندهای جدایی یک جهان حسرت مهربانی، عالمی آرزوی رهایی من نگاه تو را اولین بار روی یک شعر نمناک دیدم قصه سبز زیباییت را از زبان غزل ها شنیدم باورم نیست آمد بهار و ماه چشم تو بر دل نتابید دل به یاد تو یکسال رنجید، چشم در آرزویت نخوابید یادگار تو یک عشق پاک است توی گلدانی از آرزویم خوب شد مانده این یادگاری تا که گه گاه آن را ببویم تا بیایی به روی دل خود عکس یک یاس تنها کشیدم توی نقاشی چشم هایت انتظاری شکوفا کشیدم
تو نیستی هفت سین هم چیدن نداره می گن عیده ولی دیدن نداره ببین قلبم شکست اما ترسید ترقه بازی ترسیدن نداره یکی خواستش دل و چیزی نگفتم دل خالی که دزدین نداره تو این دیوونه رو باز امتحان کن ولی عاشق که سنجیدن نداره می گی شاید منو تو خواب ببینی چشای خیس که خوابیدن نداره هوای چشم من ابریه ابره ولی هوای باریدن نداره نگات کاش چشمه بود و مال من بود حالا دریاست و نوشیدن نداره ازت خواستم بپرسم اما دیدم جواب نه که پرسیدن نداره چه لبخندی زدی به گریه ی من عزیزم گریه خندیدن نداره
دل گمراه من چه خواهد کرد؟ با بهاری که می رسد از راه با نیازی که رنگ می گیرد در تن شاخه های خشک و سیاه ای بهار، ای بهار افسونگر! من سراپا خیال او شده ام در جنون تو رفته ام از خویش شعر و فریاد آرزو شده ام *************************************** هر قضایی سببی دارد و من در غم دوست اجلم می کشد و درد فراقش سبب است |
|





